تبليغاتX
كيان و كيارش غنچه‌هاي باغ بهشت زندگيمون

خداحافظی با این وبلاگ

برای مدتی یا شاید برای همیشه اینجا نمی نویسم البته اگر خبر خاصی در مورد پسرا داشته باشم تو وبلاگ خودم میتونین دنبال کنین، همتون رو بخدای بزرگ میسپارم، برای من و پسرام دعا کنین .....

دل نوشته های بیتا

www.mamane-kian-kiarash.blogfa.com


 

نوشته شده توسط مامان بيتا در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389 ساعت 11:41 موضوع | لینک ثابت


پسرا و مدرسه

پسرا از 28 مهر دیگه بعد از مدرسه مهد کودک نمیرن، به نوعی میشه گفت مدیر مهد عذرشون رو خواست.

میگفت که بخشنامه اومده دیگه بچه های دبستانی رو نگه نداریم ولی میدونم که دروغ گفته، البته بدم نمیاد راست و دروغش رو بفهمم، دو روز داشتیم فکر میکردیم چه کنیم، خود مهد پیشنهاد داد یکی از مربیای مهد رو با همون هزینه از مدرسه همراه پسرا میفرسته خونه ولی دلم راضی نبود، راستش بعد از فریده دیگه پرستاری تو خونه ما نیومده برای همین خیلی دلشوره داشتم تا اینکه رفتم صحبت کردم و دیدم یکی از مربیای مهد که اتفاقاً پسر خودش هم کلاس اوله و مدرسه پسرا میره میاد همونجا و خودش پیشنهاد داد که اگر شما راضی باشین من میتونم همراه رامیکا پسر خودم ببرمشون خونه و غذا هم براشون از مهد میبرم و همون هزینه رو هم میگیرم ....

خلاصه روز چهارشنبه اولین روز  بود که رفتن اونجا و خدا رو شکر هم اون راضیه و هم پسرا به درس و مشقشون میرسن و میان خونه ....

کیان ماهی دوبار میره پیش روانکاوی که تو مطب دکترش هست و الان دارن روی حافظه و تمرکزش کار میکنن، خدا رو شکر خیلی خیلی بهتره و چن تائی هم بیست گرفته از مدرسه و میاد با خوشحالی نشون میده همه رو، گوش شیطون کر هنوز هم با کیارش تو یه کلاس هستن، گو اینکه چن باری شکایت کردن که میزاره از کلاس میره بیرون، حرف گوش نمیده، وسط کلاس آب و تغذیه شو میخوره، گاهی واقعاً نمیدونم چی بگم، فقط دعا میکنم و میگم:

خدایا شکرت ...


 

نوشته شده توسط مامان بيتا در چهارشنبه پنجم آبان 1389 ساعت 9:54 موضوع | لینک ثابت


ثبت نام کیان

سلام

امروز بیست و هشتم شهریوره سال 89 هست ...

تو ماشین موقع برگشت به خونه ناصر بهم گفت که با مدرسه کیان تسویه حساب کرده (سه روز مونده به شروع سال تحصیلی جدید) ...

نگاهی از سر ناباوری ریختم تو چشاش ...

 خندید و گفت باورت نمیشه ...

سکوت کردم و ادامه داد که اسم کیان رو مدرسه کیارش ثبت نام کرده و ناظم مدرسه گفته بنظر اونا هر دو باید تو یه کلاس باشن، هر چند که اصلاً چشمم آب نمیخوره چون تو همین سه ماه تعطیلی مهدی که میرفتن حسابی از دستشون شاکی بود، مدرسه که دیگه جای خود داره ...

منکه کارنامه بچه م رو ندیدم ولی پدرش میگفت جز یه مورد که خوب بوده بقیه ش رو زدن بسیار خوب و خیلی خوشحال بود، باورش برام سخته ولی اشک شوق تو چشمام جمع شد که زحمات یکسالمون هدر نرفته و این بچه با اون وضعی که داشت تونسته با موفقیت کلاس اولش رو تموم کنه ....

تو ماشین براشون توضیح دادم که برخلاف پارسال که مدرسه کیارش بعدازظهری بود امسال هر دو صبحی هستن و احتمال داره هر دو تو یه کلاس باشن، کلی حرف زدم و توضیح دادم که باید رفتارشون چطور باشه و اونا هم هی چشم چشم گفتن ولی میدونم که باز کار خودشون رو میکنن ...

از اونجا هم ظهر باید برن مهدی که انتهای کوچه مدرسه شونه و پارسال کیارش اونجا میرفت، امیدوارم اونجا هم پسرای خوبی باشن ....

ولی دغدغه های من تمومی نداره میتونین اینجا ادامه ش رو بخونین ....

باید تو این چن روز باقیمونده برم سر وقت لوازم تحریر و روپوش و بقیه مایحتاجشون ....


 

نوشته شده توسط مامان بيتا در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 ساعت 17:31 موضوع | لینک ثابت


مدرسه ها داره باز میشه ولی نمیدونم چرا دل من انقدر تنگه .....

سلام

نه روز به بازگشائی مدارس مونده پسرای نازنینم درحالیکه هنوز مشخص نیست کجا قراره مدرسه برین، هیچ خریدی براتون نکردیم، نه روپوش و شلوار و نه لوازم التحریر ....

همچنان از کارنامه کلاس اولتون خبری نیست .....

یادمه هفته قبل وقتیکه دلم گرفته بود و آروم داشتم تو اتاق خودم اشک می ریختم کیارش اومد و گفت مامانی نمیشه تو و بابا طلاق رو کنسل کنین؟؟ پیش خودم فکر کردم بچه ها چقدر نسبت به سابق باهوشتر شدن ولی نمیدونستم با چه زبونی باید بهشون بگم که نه دیگه واقعاً نمیشه اینکارو کرد ....


 

نوشته شده توسط مامان بيتا در دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389 ساعت 9:51 موضوع | لینک ثابت